مانستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانستن . [ ن ِ ت َ ] (مص ) مانند شدن به چیزی (فرهنگ رشیدی ). به صفت چیزی شدن باشد یعنی شبه و مانند و نظیر شدن . (برهان )(آنندراج ). مشابهت داشتن و نظیر و مانند شدن . (ناظم الاطباء). ماندن . شبیه بودن . تشبه . مشابهت . تشابه . شباهت . مضاهات . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شبیه کسی بودن در هیئت و صفت . نظیر بودن . مانند بودن . از: مان (ماندن ) + ستن (پسوند مصدری ). جزء اول از ریشه ٔ «من » (اندیشیدن، تصور کردن ). نولدکه «مانستن » را از ریشه ٔ «ما»، سانسکریت، مانه (عکس، تصویر، ظهور، مشابهت ) می داند. هوبشمان مانستن را با توانستن قیاس کرده گوید: بنابراین مانستن (شبیه بودن ) همچنان که نولدکه گفته ممکن است از مان (مانند، شبیه ) مشتق باشد.(از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : زیرا که موی او به زر کشیده مانستی . (تاریخ سیستان ). راست به حوا مانست . (تاریخ سیستان ). چه مانستی به ویسه دایه ٔ پیر کجا باشد کمان ماننده ٔ تیر. (ویس و رامین ). خواجه ٔ بزرگ در این تعزیت بیامد و چشم سوی این باغچه کشید که بهشت را مانست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٥). راست بدان مانست که در آن باب سوگند گران داشته است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٠). وی را در روزگار نظیر نبود به همه ٔ بابها و روزگار، او عروسی آراسته را مانست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١). و راست بدان مانست که امروز بهشت وجنات عدن یافته اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠). که دیو تست این عالم فریبنده تو در دل دیو ناکس را چه مانستی . ناصرخسرو. از عکس ریاحین او پر زاغ چون دم طاوس نمودی و درپیش جمال او دم طاوس به پرزاغ مانستی . (کلیله و دمنه ). هلال عید را مانست چرخ بیلک اندازت که بگشادند از او روزه وحوش از کشته ٔ دشمن . کریمی سمرقندی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ازآب چشم عزیزان که بر بساط بریخت به روز باران مانست صفه ٔ بارش . سعدی . و رجوع به ماندن شود.