مانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانیدن . [ دَ ] (مص ) به صفت چیزی شدن باشد یعنی مثل و مانند و شبیه چیزی شدن . (برهان ) (آنندراج ). مانند چیزی شدن . (فرهنگ رشیدی ). شبیه و مانند شدن و به صفت چیزی متصف شدن . (ناظم الاطباء). مانستن . ماندن . مشاکلت . مشابهت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). المضارعة، با چیزی مانیدن . (زوزنی ). المجانسة، با کسی مانیدن . (تاج المصادربیهقی ). تشابه، به هم مانیدن . (زوزنی ) : سراسر به طاوس مانید نر که جز رنگ چیزی ندارد دگر. اسدی . بدان وقت که تن درست بود ترا مانید. (تفسیرکمبریج، از فرهنگ فارسی معین ). ◄ گمراه شدن . (ناظم الاطباء). سرگردان شدن . (از فرهنگ جانسون ). ◄ فراموش کردن . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مانیدن . [ دَ ] (مص ) به معنی گذاشتن و ترک کردن و رها کردن . (ناظم الاطباء). ترک کردن . واگذاشتن . واگذار کردن . رها کردن . ماندن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بجای هر گرانمایه فرومایه نشانیده نمانیده است ساوی او کره ٔ اوت مانیده [ کذا ] . رودکی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ز خسرو نبد هیچ مانیده چیز کنون کینه بر کینه بفزود نیز. فردوسی . چو بندی بر آن بند بفزود نیز نبود از بد بخت مانیده چیز. فردوسی . کنون هرچه مانیده بود از نیا ز کین جستن و جنگ و از کیمیا. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ٢٤٩). ز تندی گرفتار شد ریونیز نبوداز بد بخت مانیده چیز. فردوسی . مراین معدن خار و خس را بجای بدین خوش علف گله مانیدمی . دهخدا. ◄ فروگذار کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فروگذاشتن . عمل نکردن : ز پندت نبد هیچ مانیده چیز ولیکن مرا خود پرآمد قفیز. فردوسی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ بازماندن ازکاری یا چیزی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).