ماهو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماهو. (اِخ ) نام حاکم سیستان بوده است و او از جانب یزدجرد حکومت کرد و او را ماهویه هم می گفته اند. (برهان ). نام یکی از حکام سیستان بوده که از جانب یزدگرد شهریار، حکومت داشته پس از فرار یزدگرد از لشکر اسلام و رفتن به مرو، ماهویه با خاقان ترکستان سازش کرده جمعی را فرستاده یزدگرد را کشتند. آن را ماهویه نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). و رجوع به ماهوی و ماهویه شود.
ماهو. [ هَُ وَ ] (ع جمله ٔ اسمیه ) کلمه ٔ مرکب از «ما» و «هُوَ» یعنی چه چیز است آن .(ناظم الاطباء). آن چیست . چیست آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سؤال بواسطه ٔ ماهو از ذات و حقیقت و ماهیت شی ٔ می شود چنانکه گویند «الانسان ماهو» و یا «الحیوان ماهو» که پاسخ آن ذاتیات است و چنان که در پاسخ سؤال اول باید گفته شود انسان حیوانی است ناطق و در پاسخ سؤال دوم گفته شود حیوان جسمی است نامی، حساس، متحرک بالاراده . (فرهنگ علوم عقلی دکتر سجادی ).
ماهو. [ ] (اِ) به معنی زیب و زینت باشد. (برهان ) (آنندراج ) (منتهی الارب ). زیب و زینت و آرایش . (ناظم الاطباء) : ور ز چپ اندر آیدت آهو خوب رو را چه حاجت ماهو. آذری (از فرهنگ رشیدی ). ◄ چوبدست شتربانان را نیز گویند که بدان شتر را برانند. (برهان ). صاحب برهان نوشته که چوب دستی ساربانان را نیز گویند و سهوکرده آن باهو است نه ماهو و به معنی عصاست . (انجمن آرا) (آنندراج ). بدین معنی مصحف باهو است .