مبسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبسل . [ م ُ س َ ] (ع ص ) به هلاکت سپرده شده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مبسل . [ م ُ ب َس ْ س َ ] (ع ص ) حنظل مبسل ؛ حنظلی که بی آمیزش چیزی خورده، ناخوش دارند مزه ٔ آنرا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از محیطالمحیط).
مبسل . [ م ُ س ِ ] (ع ص ) به هلاکت سپرنده کسی را. (ناظم الاطباء).