مبهمات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبهمات . [ م ُ هََ ] (ع ص، اِ) معضلات سخت . (از ذیل اقرب الموارد). کارهای دشوار. امور پیچیده و مشکل . ◄ (اصطلاح دستور زبان ) کلماتی را گویند که کسی یا چیزی را بطور ابهام و پوشیده نشان دهد. مانند: هر، کس، اند، فلان، بهمان . دستورهای متداول فارسی کنایات را بخشی از مبهمات دانند. مبهمات کلماتی را گویند که جانشین اسم شوند و حالات اسم بر آنها جاری خواهد بود. مبهمات مشهور عبارتند از: هر کس : همی گفت و هر کس که لهراسب شاه ... فردوسی . هر که : هر که ناموخت از گذشت روزگار. رودکی . هر یک : روی هر یک چون دو هفته گرد ماه . رودکی . هیچکس : هیچکس را مباش عاشق غاش . رودکی . همه : چون کلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد... معروفی . یکی : یکی بنده ٔ خویش پنداشتش . سعدی . کس : گذشتیم بر خاک بسیار کس . سعدی . این و آن : یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت . کلیم . علاوه بر اینها «اند»، «دیگری »، «هیچ »، «چند»، «یکچند»، «فلان »، «بهمان »، «یکدیگر» و جز اینها از مبهمات می باشند.