متجسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ جَ سِّ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) جسم گیرنده.<BR>۲- (ص.) تناور.<BR>۳- آن که بر کاری و عملی بزرگ شود. ج. متجسمین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ جَ سِّ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) جسم گیرنده. ۲- (ص.) تناور. ۳- آن که بر کاری و عملی بزرگ شود. ج. متجسمین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متجسم . [ م ُ ت َ ج َس ْ س ِ ] (ع ص ) تناور. (آنندراج ). کلان و جسیم و بزرگ و تناور و برگزیده ٔ از میان قوم . (ناظم الاطباء). ◄ آن که بر کار بهین فرا پیش رود و بر کاری بزرگ شود. (آنندراج ). کسی که کار بهین را از پیش می برد و پی کار بزرگ می رود. (ناظم الاطباء) آن که بر کاری و علمی بزرگ شود. ◄ آن که بر بلندی ریگ یا کوه بر شود. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ آن که متوجه جائی می شود و اراده ٔ آن می کند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تجسم شود.