متمم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ مِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- تمام کنندة چیزی، کامل کننده.<BR>۲- در دستور زبان کلمهای که همراه حرف اضافه میآید و به فعل یا به صفت نسبت داده میشود.<BR>۳- در ریاضی به هر یک از دو زاویهای که مجموع اندازههای آن ۹۰ درجه باشد.<BR>۴- دنباله، بقیه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ مِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- تمام کننده چیزی، کامل کننده. ۲- در دستور زبان کلمهای که همراه حرف اضافه میآید و به فعل یا به صفت نسبت داده میشود. ۳- در ریاضی به هر یک از دو زاویهای که مجموع اندازههای آن ۹۰ درجه باشد. ۴- دنباله، بقیه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متمم . [ م ُ م َ ] (ع ص ) تمام و کامل . ◄ درست . (ناظم الاطباء).
متمم . [ م ُ ت َم ْ م َ ] (ع ص ) تمام در تمام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
متمم . [ م ُ ت َم ْ م ِ ] (ع ص ) تمام کننده . (غیاث ) (آنندراج ) (از منتهی الارب ). تمام کننده و به انجام رساننده و کامل کننده . (از ناظم الاطباء). مکمل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ج، متممات . (آنندراج ) (غیاث ). ◄ شکافته و چاک شده . (ناظم الاطباء). متکسر. (از ذیل اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح عروض آن بود که در مصراع اول، به سببی زیادتر بود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ آنچه جز دو رکن اصلی جمله (فاعل و فعل یا مسند و مسندالیه )، در بیشتر فائده دادن جمله بکار برند چون مفعول، انواع قید و صفت و غیره . ◄ به اصطلاح هندسه تمام کننده ٔ دایره . (ناظم الاطباء). هر شکلی که شکل دیگر بدان تمام شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). - متمم زاویه ؛ دو زاویه را هنگامی متمم گویند که مجاور باشند ومجموع آن دوزاویه مساوی ٩٠ درجه باشد. پس متمم زاویه ٔ ٢٥ درجه و ٣٦ دقیقه برابر است با ٦٤ درجه و ٢٤ دقیقه . - متمم عدد ؛ در علم حساب تفاضل آن عدداست از توان ده بلافاصله بزرگتر از آن عدد و به عبارت دیگر عددی است که چون بر عدد مورد نظر افزوده شود نزدیکترین توان ده به آن عدد بدست آید مثلاً متمم عدد٩٥ عدد ٥ و متمم عدد ٩٨٠ عدد ٢٠ و متمم عدد ٣ عدد ٧و متمم عدد ٦٥٩ عدد ٣٤١ است . - متمم مجموعه ؛ رجوع به مجموعه (اصطلاح ریاضی ) شود. ◄ ضمیمه . تکمله : متمم قانون اساسی . ◄ هلاک کننده . ◄ اتلاف کننده . ◄ کسی که شتاب میکند در کشتن شخص مجروح . ◄ کسی که آویزان میکند تعویذ را بگردن کودک جهت محافظت از سحر و جادو. (ناظم الاطباء). ◄ آن که حصه ٔ تیر قمار را به مردم میدهد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد). ◄ آن که داو او در قمار بارها برآید پس او گوشت حصه ٔ خود را بمساکین دهد، یا آن که بقیه ٔ گوشت حصه های گوشت جزور را که ناقص بود کامل گرداند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). کسی که تیر قمار وی مکرر داو آورد و ببرد و گوشت حصه ٔ خود را به مردمان درویش دهد و یا آن که با آن حصه کامل کند حصه های گوشت جزور را که ناقص بود. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
الحاقیه، تکلمه، ضمیمه مکمل تتمه
فرهنگ طیفی واژهدان
الحاقی، افزوده، فرعی، جمع پیوست، ضمیمه، انکس، عقبه، مکمل، کاملکننده، کامل بودن پیشوند، پسوند، قید، بخش جمله دنباله، پیامد اتمام همراه آستر کناره تزیین، سس دم، دنبه
واژگان فارسی سره واژهدان
رساگر، رساکننده، پیوست، پایانی، پایانه، پایان بخش