متناقض
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ قِ) [ ع. ] (اِفا.) مخالف و ضد یکدیگر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ قِ) [ ع. ] (اِفا.) مخالف و ضد یکدیگر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متناقض . [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) عهدشکننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عهد و پیمان شکننده . ◄ کسی که خراب میکند بنا را. (ناظم الاطباء). ◄ آن که واز میکند تاب ریسمان را. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). و رجوع به تناقض شود. ◄ مخالف . عکس . ناموافق و نقیض هم باشنده : ولیکن روا نباشد که قول خدای متناقض باشد. (جامعالحکمتین، از فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ طیفی واژهدان
مانعهالجمع، مباین، متعارض، متغایر، مغایر
واژگان فارسی سره واژهدان
وارونه، ناسازگار، ناساز، پاد، باژگونه