مجال داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجال داشتن . [ م َ ت َ ] (مص مرکب ) فرصت داشتن و وقت داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ قدرت و توانائی داشتن : در قعر بحر محبت چنان غریق بود که مجال دم زدن نداشت . (گلستان ). ستم از کسی است بر من که ضرورت است بردن نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم . سعدی . در آن حدیقه که بلبل مجال نطق ندارد تو شوخ دیده مگس بین که بر گرفته طنین را. سعدی . خرماروز وصالی و خوشا درد دلی که به معشوق توان گفت و مجالش دارند. سعدی . ◄ میدان داشتن : بن فولاد همچنین در ایام آل بویه مجال عظیم داشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٨٤). غم دل با تو نگویم که بجز باد صبا کس ندانم که در این کوی مجالی دارد. سعدی .