مجانس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجانس . [ م ُ ن ِ ] (ع ص ) مانا به چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مشاکل . هم جنس . کسی یا چیزی که به دیگری ماند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : همچنان که اندر زر چیزی است نه مجانس او اندر طبع. (قراضه ٔ طبیعیات از فرهنگ فارسی معین ). سبب خشکی این فلزات بیشتر آن است که به جوهری که آن رامجانس نباشد آمیخته گردند. (قراضه ٔ طبیعیات ایضاً). ◄ (اصطلاح هندسی ) دو شکل را نسبت به یکدیگر مجانس گویند در صورتی که بین هر نقطه از شکل a چون A باهرنقطه از شکل a١ چون A١ رابطه ٔ زیر برقرار باشد: a =OAOA١ نیز بین طولهای شکل a١ چون p١ با طول ن____ظ-ی-رش در شکل a چون p رابطه ٔ a =Pp١ بوجود آید. متجانس . (فرهنگ فارسی مع-ی__ن ).