واژه‌جو

مجاورت کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مجاورت کردن .[ م ُ وَ / وِ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مقیم شدن . اقامت گزیدن . بسر بردن : روزها بر سر خاکش مجاورت کردم . (گلستان ). و رجوع به مجاورت و مجاورة شود.

معنی مجاورت کردن | واژه‌جو