مجاوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجاوری . [ م ُ وِ ] (حامص ) مجاور بودن . مقیم بودن . معتکف بودن : دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت . سعدی . و رجوع به مجاورشود. - مجاوری کردن ؛ اقامت کردن . اعتکاف کردن : خاطر خاقنی از آن کعبه شناس شد که او در حرم خدایگان کرده به جان مجاوری . خاقانی . ◄ مجاورت و همسایگی .(ناظم الاطباء).