مجبوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- خصی کرده.<BR>۲- در علم عروض جب انداختن هر دو سبب «مفاعلین» است، «مفا» بماند، فعل به سکون لام به جای آن بنهند و فعل چون از «مفاعلین» منشعب باشد، آن را مجبوب خوانند یعنی خصی کرده به سبب آن که هر دو سبب از آخر آن انداختهاند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- خصی کرده. ۲- در علم عروض جب انداختن هر دو سبب «مفاعلین» است، «مفا» بماند، فعل به سکون لام به جای آن بنهند و فعل چون از «مفاعلین» منشعب باشد، آن را مجبوب خوانند یعنی خصی کرده به سبب آن که هر دو سبب از آخر آن انداختهاند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجبوب . [ م َ] (ع ص ) ساده کرده . (مهذب الاسماء). خصیه برآورده . (از منتهی الارب ). اخته و خایه کشیده . (ناظم الاطباء). مرد شرم از بیخ بریده . (از اقرب الموارد) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بریده شرم و گندبریده . خایه بریده . مقطوع . (یادداشت ایضاً) : و بسیار باشد که به سبب این ریشها قضیب را گر خایه را بباید برید و مردم را خصی باید یا مجبوب و یا ممسوح . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). - خصی مجبوب ؛ خواجه ٔ خایه کشیده . (ناظم الاطباء). ◄ جب ؛ انداختن هر دو سبب مفاعیلن است، «مفا» بماند فَعَل بجای آن نهند و فعل چون از مفاعیلن منشعب باشد آن را مجبوب خوانند یعنی خصی کرده به سبب آنکه هر دو سبب از آخر آن انداخته اند. (المعجم چ دانشگاه ص ٥٢).