مجبور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ناگزیر، به زور بر کاری واداشته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ناگزیر، به زور بر کاری واداشته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجبور. [ م َ ] (ع ص ) به زور بر کاری داشته شده . (غیاث ) (آنندراج ). آن که به ستم و قهر وی رابر کاری دارند و آن که به کراهت کاری کند. (ناظم الاطباء). مضطر. ناگزیر. بی اختیار. سلب اختیار شده . مقابل مختار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در سجده نکردنش چه گویی مجبور بده ست یا مخیر. ناصرخسرو. در قدر تا کجا رسد پیداست قوت آفریده ٔ مجبور. مسعودسعد. نکنمت سرزنش که مجبوری بسته ٔ حکم و امر یزدانی . مسعودسعد. از زمانه نکرده ام گله ای تا بدانسته ام که مجبور است . مسعودسعد. زو چه نالی که چون تو مجبور است زو چه گریی که چون تو حیران است . ادیب صابر. این که در کنج کلبه ٔ امروز در فراق توام چو سنگ صبور تا بدانی که اختیاری نیست هیچ مختارنیست جز مجبور. انوری . رأی مختار آسمان آثار گشت آسمان مجبور و او مختار گشت . خاقانی . این چنین واجستها مجبور را کس نگوید یا زند معذور را. مولوی . و مختار در آن اختیار مجبور بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٢٩). - امثال : مجبور مسئول نتواند بود . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٥٠١). ◄ بعد از شکستگی بسته شده . (غیاث ) (آنندراج ). استخوان شکسته ٔ بسته شده و نیکو حال گشته . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
ناچار، ملزم، مکلف، ناگزیر، بیاختیار ناخودآگاه، خودبهخود بیمیل، بیزار بدوناراده، ازخودبیخود مظلوم، مفعول
واژگان فارسی سره واژهدان
واداشته، وادار، ناگزیر، ناچار