مجروح کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجروح کردن . [ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خستن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خسته کردن . زخم زدن . زخمی کردن : جنازه ٔ تو ندانم کدام حادثه بود که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح . کسائی . گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتدسخت مجروحت کند. مولوی . خلقی به تیغ غمزه ٔ خونخوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک می پراکنی . سعدی . هر روز باد می برد از بوستان گلی مجروح می کند دل مسکین بلبلی . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
زخمی کردن، زخم زدن، زخمدار کردن جریحهدار کردن، فگار کردن آزردن، آزردهخاطر کردن آسیب رساندن، صدمهزدن (متضاد: التیام بخشیدن)
فرهنگ طیفی واژهدان
مصدوم کردن، دریدن، ناقص کردن، چنگ کشیدن، ضربه زدن مبتلا کردن، گرفتار کردن، دچار کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
خستن