محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بود نارسیده بر سر من باز گردیدن چه بود تشنهای را کز تمنا عاقبت میسوختی آب از بازیچهاش بر لب رسانیدن چه بود خستهای را کز جفا میکردی آخر قصد جان در علاجش اول آن مقدار کوشیدن چه بود گر دلت نشکفته بود از گریه پردرد من سر فرو بردن چو گل در جیب و خندیدن چه بود گرنه مرگ من به کام دشمنان میخواستی بهر قتلم با رقیب آن مصلحت دیدن چه بود ور نبودت ننگ و عار از کشتن من بعد قتل آن تاسف خوردن و انگشت خائیدن چه بود محتشمای گشته در عالم بدین داری علم بعد چندین ساله زهد این بت پرستیدن چه بود