محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک دمای سرو ز غمهای تو آزاد که بود یک شبای ماه ز بیداد تو بیداد که بود مردم از ذوق چودی تیغ کشیدی بر من کامشب از درد درین کوی به فریاد که بود دور از بزم تو ماندم که ز میشستم دست ورنه آن کس که مرا توبه ز میداد که بود تا به خاک رهم از کینه برابر کردی آن که پا بر سرم از دست تو ننهاد که بود بخت دور از تو چه میکرد به خواب اجلم آن که ننمود درین واقعه ارشاد که بود چون به ناشادی مردم ز تو شادان بودم آن که ناشادی من دید و نشد شاد که بود چون تو ماهی که نترسید ز آه من و داد خرمن محتشم دلشده برباد که بود