محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جز من آن کس که به وصل تو نشد شاد که بود آن که صد مشکلش از زلف تو نگشاد که بود غیر من کز تو به پابوس سگان خورسندم آن که روئی به کف پای تو ننهاد که بود جز دل من که فلک بسته به رو راه نشاط آن که بر وی دری از وصل تو نگشاد که بود بعد حرمان من نامه سیاه آن که به تو برگ سبزی و پیامی نفرستاد که بود تا بریدی ز منای گنج مراد آنکه نساخت دل ویران به ملاقات تو آباد که بود جز من تنگ دلای خسرو شیرین دهنان عمرها از تو به جان کندن فرهاد که بود جز تو در ملک دل محتشمای شوخ بلا آن که داد ستم و جور و جفا داد که بود