محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا که بیمار تو را این مشکل از فصاد نگشاید نخواهی داد اگر داد کسی رخ بر کسی منما که دیگر دادخواهان را رگ فریاد نگشاید توای دل چون به بسمل لایقی بگذر ز آزادی که بنداز گردن صیدی چنین صیاد نگشاید بزور دست و پائی بنده خود را دگر بگشا که روزی راه طعن بنده آزاد نگشاید ز آه من گشادی بر در آن دل نشد پیدا دلی کز سنگ بادش لاجرم از باد نگشاید گشاد درد زین کاخ از درون جستم ندا آمد که از بیرون در این خانه گر بگشاد نگشاید بگوای محتشم با ناصح خود بین که بیحاصل زبان طعنه برمجنون ما در زاد نگشاید