محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید ور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر ز بس کز شست او بر دل خدنگ بیدرنگ آید رخ از میارغوانی کرد و بیرون رفت از مجلس به این رنگ از بر ما رفت تا دیگر چه رنگ آید ز آه گریه آلودم خط ز نگاریش سر زد چو نم گیرد هوا ناچار بر آئینه زنگ آید چنان بدنام عالم گشتم از عشق نکونامی که اهل عشق را ننگ از من بینام و ننگ آید حذر کن گزندم زین نخستینای رقیب از دل که در ره نیش کار دهر که راز سینه سنگ آید نگویم قصه دلتنگی خود محتشم با او که ترسم من نیابم حاصلی و آن مه به تنگ آید