محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر چنین ماهی ازین نیلوفری ایوان بروناید خوش آن ساعت که از اطراف صحرا سر زند گردی چو گرد از هم به پا شده محمل جانان برون آید امان ده یکدمای ماه مخالف حسبه لله که طوفان خوردهای از ورطه طوفان برون آید غم جانم مخورای همنشین اینک رسید آن کس که آن شاه جهان از چشمه حیوان برون آید به مجلس محتشم را باز خندان میبرد آن گل معاذالله اگر این بار هم گریان برون آید