محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به سینه داغ نهانی که داشتم ز تو دارم نهان ز خلق لسانی که داشتم ز تو دارم تو لطفها که به من داشتی فغان که نداری ولی من آه و فغانی که داشتم ز تو دارم مکش به طعنه بیدردیم که بر دل غمگین هنوز زخم سنانی که داشتم ز تو دارم چه سود سرمه آسودگی بدیده کشیدن که چشم اشک فشانی که داشتم ز تو دارم بدیده دگران جام کن به رغم منای گل که دیده نگرانی که داشتم ز تو دارم به چشم و لطف نهان سوی محتشم نظری کن که چشم و لطف نهانی که داشتم ز تو دارم