محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون شدم صیدت به گیسوی خودت دربند کن تا ابد با خود به این قیدم قوی پیوند کن ای گل رعنا برای عندلیب بینصیب نیست گر بوئی به رنگی از خودت خورسند کن تلخی شیرین لبان ناموس را خوش مایهایست تا توانی زهر باشای شوخ و کار قند کن ای مسیحا دم که صد بیمار در پی میروی یک نفس بنشین دوای دردمندی چند کن کعبه مقصودی الحق سر زگمراهان مپیچ قبله حاجاتی آخر رو به حاجتمند کن میرودای مادر ایام کار ما ز دست یک سفارش از برای ما به این فرزند کن اعتمادت نیست گر بر عهدهای محتشم خیز و هر یک عهد او محکم به صد پیوند کن