محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۷۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در پرده عشق آهنگ زدای فتنه قانون ساز کن صحبت گذشت از زمزمهای دل خروش آغاز کن دست خرد کوتاه شد از ضبط ملک عافیت ای عشق فرصت یافتی بنیاد دست انداز کن آمد صدای طبل باز از صید گاهی در کمین شهباز عشقی پر گشودهای مرغ جانپرواز کن عشق اینک از ره میرسدای جان به استقبال رو غم حلقه بر در میزندای دل برو در باز کن شد زنده از یک پرسشت تا زندهام مانند من داری گواهی این چنین رو دعوی اعجاز کن نوعی که هستی خویش را بنما و بر هم زن جهان از عهد دیگر دلبران این عهد را ممتاز کن چون بر مراد محتشم غمگین نواز است آن صنم ای دل تو نازان شو به غمای غم تو بر دل ناز کن