محجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محجر. [ م َ ج َ ] (ع اِ) حرام . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). هر چیز حرام و ممنوع . (ناظم الاطباء). ◄ مُحَجَّر. نرده . دارافزین . حائلی که جلو ایوان قرار دهند. رجوع به مُحَجَّر شود. - محجر ساختن ؛ نرده و دارافزین ساختن .
محجر. [ م ِ ج َ / م َ ج ِ ] (ع اِ) بوستان . (منتهی الارب ). بوستان و باغ که دارای اشجار باشد. (ناظم الاطباء). ◄ چشم خانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کاسه ٔ چشم . حدقه ٔ چشم : بجای وهم یکی تیر دیده در دل خویش بجای دیده یکی نیزه دیده در محجر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٢٧). ◄ چشم نمایان از برقع. ◄ گوشه ٔ چشم که از نقاب زنان و پیچهای عمامه ٔ مردان نمایان باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ گرداگرد دیه . (مهذب الاسماء).ج، محاجر. گرداگرد ده و منه محاجر اقیال الیمن و هی الاحماء و کان لکل واحد حمی لایرعاه غیره . (منتهی الارب ). علف زاری که حکام برای چهارپایان خود از غیر منع کنند، و از آن است محاجر ملوک الیمن . (ناظم الاطباء). ◄ حرام . (منتهی الارب ).
محجر. [ م ُ ح َج ْ ج َ ] (ع ص ) ماه هاله دار و خرمن کرده . (ناظم الاطباء) (ازمنتهی الارب ). ماه که شایورد دارد. ◄ شتری که گرداگرد چشم وی را با آهن مدور داغ کرده باشند.(ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ (اِ) نرده ای که در پیش در اطاق و یا در جلو صفه و ایوان سازند. (ناظم الاطباء). دارابزین . دارافزین . دست انداز.مَحْجَر . ◄ (ص ) سخت گردیده مانند سنگ . ◄ به سنگ برآورده . سنگ چین شده : ...نفس شهر قم از برای باغات و بساتین از برای آنک در زمستان در چاههای محجر نهند. (تاریخ قم ص ٤٢). ◄ محجور و ممنوع . - محجر ساختن ؛ محجور و ممنوع کردن : اگر از کتاب لعنی و سبی نسبت به صحابه ٔ کبار مشهود افتد مؤاخذه ٔ شدید کنم و کتابها محجر سازم . (المآثر والاَّثار ص ١٣١).