محرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) تحریف شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) تحریف شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محرف . [ م ُ رِ ] (ع ص ) خداوند مال افزوده و به اصلاح آمده گردنده . ◄ کسی که شتر را لاغر میکند. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ ورزه کننده و کسب کننده برای عیال خود. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ پاداش نیکی یا بدی دهنده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
محرف . [ م َ رِ ] (ع اِ) جای بازگشتن . یقال ما لی عنه محرف ؛ ای مصرف . ◄ جای کسب کردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
محرف . [ م ُ ح َرْ رَ ] (ع ص ) سخن گردانیده . (از تاج المصادر بیهقی ). تحریف شده . رجوع به تحریف شود. تحریف و مقلوب شده . (ناظم الاطباء). کلام محرف ؛ سخن از جای بگردانیده . ◄ نزد محدثین مرادف مصحف است و برخی گفته اند هر دومتباین یکدیگر باشند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). حرف یا حروفی از یک کلمه که تغییر داده شده باشد مثلا «استوسه » (به معنی عطسه ) محرف «شنوسه ». ◄ کج و معوج و ناراست . (ناظم الاطباء). برگردانیده شده از راستی . ◄ چسبیده . (یادداشت مرحوم به خطدهخدا). متمایل . میل کننده . گردنده . ◄ شکسته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صاحب آنندراج گوید: محرف با لفظ زدن و نوشتن و تراشیدن مستعمل است . - قلم محرف ؛ خامه ٔ کج زده . قلم کژزده . (یادداشت مرحوم دهخدا). قلم سرکژ. (مهذب الاسماء) (مقدمه ٔ لغت شریف جرجانی ). قط کج زده (قلم ) : و قلم محرف باید از سوی راست تازی و پارسی و عبری را و زبان دری را قلم محرف بر چپ باید.(نصیحةالملوک ص ١٩٢). - محرف تراشیدن ؛ کج تراشیدن . - محرف تمام ؛ یکی از سه قسم قلم و دو قسم دیگر «مستوی » و «محرف تمام و مستوی » است : این آلت (قلم )... سه گونه نهاده اند یکی محرف تمام و آن خط کز آن قلم آید آن را لجینی خوانند یعنی خط سیمین و دیگر مستوی و آن خط کز آن قلم آید آن راعسجدی خوانند یعنی خط زرین و سوّم محرف تمام و مستوی و آن خط کز آن قلم آید آن را لؤلؤی خوانند یعنی خط مرواریدین . (نوروزنامه، چ اوستا، ص ٩٢). رجوع به ترکیب محرف تمام و شاهد آن شود. - محرف زدن ؛ کژ زدن . رجوع به ترکیب محرف قط زدن شود : نگاهی کز تو می پیچد عنانش زند مژگان محرف برمیانش . حکیم زلالی . - ◄ کنایه از زخم کاری باشد چون در محرف زدن شمشیر برش بسیار می کند. (آنندراج ). - محرف قط زدن ؛ کژ قط زدن قلم : چشمت به پندنامه ٔ ما وانمیشود تا کی قلم جلی و محرف زنیم قط. ملانظیری نیشابوری (از آنندراج ). - محرف نوشتن ؛ کج نوشتن . (آنندراج ). ◄ در اصطلاح لفظی را در حروف بیان کردن چنانکه به جای «می » دو حرف «م » و «ی » موزون سازند. (آنندراج ) : شوخ من چون پا نهد در باغ با آن ری و خی دختر خود را کند از شرم پنهان ری و زی ری و زی گر بشنودکان گل سری دارد به بزم برگ خود را شیشه می سازد برای میم وی میم وی از خون سودائی چسان گردد خلاص کز فراق لعل او دارد همیشه تی و بی تی و بی از رشک بر بستر فکنده هاله را گشته تا عنبرفشان در دور ماهش خی و طی خی و طی چون از لب شیرین او شد کامیاب تلخ شد بر طوطی فردوس شین و کاف و ری بسته ام در عشق او بر خلق راه اختلاط بیوفائی بین که نگشاید به پیشم ری و خی رمزجویان گلستان سخن را مژده باد کاین ترنم سر زد از طغرا به ری و میم و زی . ملاطغرا (از آنندراج ). ◄ (اصطلاح شعرا) لفظی را که به حروف تهجی خوانند و غرض از آن حروف لفظ باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).