محرض
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- آن که از عشق و اندوه گداخته باشد.<BR>۲- مرد بر جای مانده که نتواند برخیزد.<BR>۳- برانگیخته شده، ورغلانیده. ج. محرضین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- آن که از عشق و اندوه گداخته باشد. ۲- مرد بر جای مانده که نتواند برخیزد. ۳- برانگیخته شده، ورغلانیده. ج. محرضین.
(مُ حَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) تحریک کننده، ورغلاننده، مشوق. ج. محرضین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محرض .[ م ِ رَ ] (ع اِ) اشنان دان و ظرفی که در آن اشنان می ریزند. (ناظم الاطباء). محرضة. رجوع به محرضة شود.
محرض . [ م ُ رَ ] (ع ص ) سرگشته و آشفته از عشق . (ناظم الاطباء).
محرض . [ م ُ رِ ](ع ص ) نعت فاعلی از احراض . بیماری گدازنده مرد را چنانکه نزدیک به مرگ رساند. ◄ کسی که پدر فرزند ناخلف گردد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).