محرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ رَّ) [ ع. ] (اِ مف.) تحریک شده، برانگیخته. ج. محرکین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- حرکت دهنده. ۲- تحریک کننده، برانگیزنده.
(مُ حَ رَّ) [ ع. ] (اِ مف.) تحریک شده، برانگیخته. ج. محرکین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محرک . [ م ُ ح َرْ رِ ] (ع ص ) جنباننده و حرکت دهنده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). هر متحرکی را محرکی هست و محرک هم یا بالذات است و یا بالعرض . (فرهنگ علوم عقلی سجادی ). - محرک اول ؛ ذات حق تعالی : کیست مر این قبه را محرک اول چیست از این کار کرد بهره و حاصل . ناصرخسرو. - محرک سرمدی ؛ ذات حق تعالی . ◄ برانگیزاننده و ترغیب کننده . (ناظم الاطباء). وادارنده . برآغالاننده . ◄ به هیجان آورنده . (ناظم الاطباء). ◄ مقابل مخدر. تحریک کننده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ ماده ٔ تحریک کننده، چون فسفر و ذراریح . (یادداشت مرحوم دهخدا).
محرک . [ م َ رَ ] (ع اِ) بن گردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
محرک . [ م ُ ح َرْ رَ ] (ع ص ) تحریک شده . برانگیخته شده . ◄ هر کلمه که دارای دو فتحه و یا زیادتر باشد. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
انگیزه، باعث جنباننده تحریککننده، محرض، برانگیزاننده، مشوق مسبب، واسطه، وسیله مبهی اغواگر، وسوسهگر
فرهنگ طیفی واژهدان
تندوتیز، برنده، گزنده، زننده، سوزآور، سوزان، سخت، شدید، آتشین، نافذ، موثر، نیشدار، تند، جگرسوز، مهلک مأنوس مبرم
واژگان فارسی سره واژهدان
رانه، جنباننده، برانگیزنده، انگیزه، انگیزا