محسمة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محسمة. [ م َ س َ م َ ] (ع اِ) سبب بریده شدن .یقال هذا محسمةالداء؛ یعنی این سبب قطع درد میگردد.(از منتهی الارب ). چیزی که سبب میشود قطع چیزی را. ◄ آن چیزی که داغ میکند. (ناظم الاطباء).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محسمة. [ م َ س َ م َ ] (ع اِ) سبب بریده شدن .یقال هذا محسمةالداء؛ یعنی این سبب قطع درد میگردد.(از منتهی الارب ). چیزی که سبب میشود قطع چیزی را. ◄ آن چیزی که داغ میکند. (ناظم الاطباء).