محصر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محصر. [ م ُ ص َ ] (ع ص ) بازداشته شده از سفر و مانند آن بواسطه ٔ بیماری . (از منتهی الارب ). بازداشته شده و تنگ گرفته شده بواسطه ٔ بول . ◄ محاصره شده . (ناظم الاطباء). آنکه دشمن او را تنگ گرفته باشد. (از منتهی الارب ). احاطه شده . (ناظم الاطباء). شهربند شده . بازداشته شده بواسطه ٔ دشمن . ◄ متعرض شده . ◄ مزاحم شده . ◄ قبض شده . منقبض . (شکم ) ◄ ممنوع شده . (ناظم الاطباء). بازداشته شده از عمل و تصرف . - محصر شدن ؛ از عمل وتصرف بازداشته شدن : گوسپندی بکشد همانجای که محصر شود اگر در حِل ّ باشد یا در حرم . (کشف الاسرار ج ١ ص ٥٢٧).
محصر. [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) محاصره کننده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). درحصار گیرنده . شهربندکننده . ◄ ماده شتری که سوراخ پستان وی تنگ شده باشد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بازدارنده . ◄ متعرض شونده . مزاحمت کننده . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح فقه ) به حصر درافتاده . رجوع به حصر شود.
محصر. [ م ُ ح َص ْ ص َ ] (ع ص ) محصورگشته . مانده . در بند و گرفتار شده . شهربند. محصور : با او بگو که تا تو به فردوس رفته ای از سوز تو میان جهنم محصرم . خاقانی . ماند کجاوه حامله ٔ خوشخرام را اندرشکم دو بچه بمانده محصرش . خاقانی . ◄ وارسیده . فرا گرفته . احاطه شده . حصرشده : ز اندیشه که خاک است و نبات است و ستور است بر مردم در عالم این است محصر. ناصرخسرو. ◄ (اِ) چکمه بند و جای بندبستن از کفش . (ناظم الاطباء) (اما جای دیگر دیده نشد).