محو شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محو شدن . [ م َح ْوْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) امحاء. (تاج المصادر بیهقی ). محو گردیدن . انطماس . طموس . سترده شدن : تطلس ؛ پاک شدن، محو شدن نوشته . تطمس ؛ محو شدن خط. (منتهی الارب ) : طبعترا تا هوس نحو شد صورت عقل از دل ما محو شد. سعدی . محو کی از صفحه ٔ دلها شود آثار من من همان ذوقم که می یابند از گفتار من . صائب . ◄ نابود گشتن . نیست شدن . از میان رفتن : محو شد پیشش سؤال و هم جواب گشت فارغ از خطا و از صواب . مولوی . مرد و زن چون یک شوند آن یک توئی چون که یکها محو شد آنک توئی . مولوی . هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست مقبل کسی که محو شود در کمال دوست . سعدی . مجموع آثار حمیده و اخبار جمیله ٔ ایشان محو و ناچیز شدند. (تاریخ قم ص ١١).