محو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محو کردن .[ م َح ْوْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ستردن . سیاه کردن . پاک کردن . بستردن . محق . امحاق . حک کردن . زدودن . طرس . (منتهی الارب ). طمس . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). بحق : لطع؛ محو کردن نام کسی را. تطلیس ؛ محو کردن نوشته را. اطمال ؛ محو کردن دفتر. (منتهی الارب ). طراسة؛ محو کردن نبشته . (منتهی الارب ). طلس ؛ پاک کردن نوشته و محوکردن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) : چون رسید آیت روز آیت شب محو کرد آیت ایشان چه کنم . خاقانی . گر زمانه آیت شب محو کرد آیت روز از مهین اختر بزاد. خاقانی . نام خاقانی از تو محو کنند به بهین نامت اختصاص دهند. خاقانی . کی بود جای ملک در خانه ٔ صورت پرست رو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش . سعدی . ◄ باطل کردن . نسخ کردن . ◄ نابود کردن . نیست کردن .برداشتن . مقابل اثبات : خواهد تا هویت او محو کند. (اوصاف الاشراف ص ٥٥). ور جهانی پر شود از خار و خس آتشی محوش کند در یک نفس . مولوی . از همه دلها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید. مولوی .