محو گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محو گشتن . [ م َح ْوْ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) محو شدن . محو گردیدن . سترده و زایل شدن : و محجه ٔ انصاف که به مواطاءة اقدام ظلم تمام مندرس و محو گشته ... (سندبادنامه ص ١٠). ◄ نیست و فانی شدن : پیش تو محو گشتند اول قدم همه کس هرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد. عطار. مدتی می رفت چون دریا بدید محو گشت و تا ابد مستور شد. عطار.