مخبط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخبط. [ م ُ ب َ ] (ع ص ) بیمار ودردمند و آزرده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مخبط. [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) سرفرودآورنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مخبط. [ م ُ خ َب ْ ب َ ] (ع ص )درهم آمیخته . (غیاث ) (آنندراج ) آشفته و پریشان عقل . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ فاسد و تباه . (آنندراج ). فاسد. (ناظم الاطباء) : هم مخبط دینشان و حکم شان از پی طومارهای کژبیان . مولوی . - مخبط شدن ؛ فاسد شدن . درهم و ناموزون شدن . بهم خوردن و تباه شدن : چون مخبط شد اعتدال مزاج نه عزیمت اثر کند نه علاج . (گلستان ). - ◄ در تداول به معنی دیوانه شدن آمده است . - مخبط کردن ؛ آشفته و تباه و پریشان ساختن : سلجوقیان بعد از شکست خصمان ... جمله ٔ دیار خراسان آشفته و مخبط کردند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ١٥).