مدارا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدارا. [ م ُ ] (از ع، اِمص ) مدارات . رعایت کردن و صلح و آشتی نمودن . (غیاث اللغات ). رجوع به مداراة و مدارات شود. ◄ سلوک . ملایمت . آرامی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آهستگی . نرمی . رفق . مماشات . راه رفتن با. (یادداشت مؤلف ). تسامح . بردباری . تحمل . ملایمت . رجوع به مدارا کردن شود : مدارا خرد را برادر بود خرد بر سر جان چو افسر بود. فردوسی . کنون چاره با او مداراست بس که تاج بزرگی نماند به کس . فردوسی . روانش ستیز از مدارا گزید دلش رای رزم بخارا گزید. فردوسی . به مدارا دل تو نرم کنم آخر کار به درم نرم کنم گر به مدارا نشود. منوچهری . پیشه مدارا کن با هر کسی برقدر دانش او کارکن . ناصرخسرو. با عامه که جان را خدای گوید ای پیر چه روی است جز مدارا. ناصرخسرو. از جهت الزام صحت و اقامت بنیت به رفق ومدارا دعوت فرمود. (کلیله و دمنه ). دشمن که به مدارا و ملاطفت به دست نیامد... (کلیله و دمنه ). هر که درگاه ملوک لازم گیرد و حوادث را به رفق و مدارا تلقی نماید هرآینه مراد خویش ... او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه ). و ملک الموت را فرمود... به قبض روح مشغول شو و مدارا به کار دار. (قصص الانبیاء ص ٢٤٥). نخست به رفق و مدارا و عذرها و سخنهای خوب خشم او ساکن باید کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). با بلورین جام بهرامی مدارا کردمی چون شکسته شدمدارا برنتابد بیش از این . خاقانی . روباه بدین شداید و مکاید و نوایب و مصایب احتمال و مدارا می کرد. (سندبادنامه ص ٣٢٩). تا یافت به زینب از مدارا پوشیده رهی نه آشکارا. نظامی . وقتی به لطف گوی و مدارا و مردمی باشد که در کمند قبول آوری دلی . سعدی . با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم چون زهره و یارا نبود چاره مداراست . سعدی . سعدیا چاره ثبات است و مدارا و تحمل من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت . سعدی . آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا. حافظ. ◄ خضوع و فروتنی . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. ◄ مروت . ادب . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. ◄ ریا. تزویر. (ناظم الاطباء). رجوع به مداراة و مدارات شود. - بامدارا ؛ باشکیب . باتحمل . بی قلق و اضطراب . باقرار. بردبار. آرام : دگر هر که از تخم دارا بدند به هر کشوری بامدارا بدند. فردوسی . - به مدارا ؛ به نرمی . به هنجار. به ملایمت : دی چو دیوانه برآشفت و به زه کرد کمان پیش او بازشدن جز به مدارا نتوان . فرخی . جام بلوردر خم روئین به دستم است دست از دهان خم به مدارا برآورم . خاقانی . - بی مدارا ؛ ناشکیب . بی تحمل . با قلق و اضطراب . بی قرار. نابردبار. بی آرام : چو رازت به شهر آشکارا شود دل بخردت بی مدارا شود. فردوسی . چو زو این کژی آشکارا شود به ناچار دل بی مدارا شود. فردوسی . - پرمدارا ؛ نرم و رام و مهربان . رجوع به مدارا کردن شود : چو من گنج خویش آشکارا کنم دل جنگیان پرمدارا کنم . فردوسی . دل خویش را پرمدارا کنید مرا در جهان نام دارا کنید. فردوسی .