مدارا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدارا کردن . [ م ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مهربانی کردن . نرمی نمودن . شفقت و ملایمت نشان دادن : که با زیردستان مدارا کنم ز خاک سیه مشک سارا کنم . فردوسی . ترک من رحمت آشکارا کرد هندوی خویش را مدارا کرد. نظامی . خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود. سعدی . هر چند مدارا بیش کنی مخالفت زیاده کند. (گلستان سعدی ). شکستن کمر کوه قاف چندان نیست به مور هرکه مدارا کند سلیمان است . صائب . ◄ مماشاة کردن . با هم راه آمدن : تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مداراکند. فردوسی . وی مردی زیرک و گربز و کاردیده بود و مدارا می دانست کردن با هر جانبی . (تاریخ بیهقی ص ٤٥٣). کردند به هم بسی مدارا تا راز نگردد آشکارا. نظامی . مپندار کو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی . سعدی . درنگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر با کمان یکدم مدارا تیر نتوانست کرد. صائب . ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی مدارا گر به این کافر نمی کردم چه می کردم . یغما. ◄ تحمل کردن . بردباری نمودن . سازگاری نشان دادن : تو لشکر بیارای و برساز جنگ مدارا کن اندر میان و درنگ . فردوسی . ای پسر باجهان مدارا کن وز جفاهای او منال و ملنگ . ناصرخسرو. در بند مدارا کن و دربند میان را دربند مکن خیره طلب ملکت دارا. ناصرخسرو. روباه بدین شداید و مکاید و نوایب و مصایب احتمال و مدارا می کرد. (سندبادنامه ٣٢٩). مدارا کن که خوی چرخ تند است به همت رو که پای عمر کند است . نظامی .