مدخول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) داخل شده، درآورده شده.<BR>۲- (اِ.) جایی که چیزی در آن داخل شده باشد.<BR>۳- (ص.) کسی که در عقل وی فساد بود.<BR>۴- لاغر. ج. مدخولین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) داخل شده، درآورده شده. ۲- (اِ.) جایی که چیزی در آن داخل شده باشد. ۳- (ص.) کسی که در عقل وی فساد بود. ۴- لاغر. ج. مدخولین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدخول . [ م َ ] (ع ص ) درآورده شده . (آنندراج ). داخل کرده و درآمده . داخل شده . (ناظم الاطباء). نعت مفعولی است . رجوع به دخول شود. ◄ (اِ) جائی که چیزی در آن داخل شده شود. (فرهنگ فارسی معین ). مقابل داخل . ◄ دخل . درآمد. عایدی . ج، مداخیل . (یادداشت مؤلف ). فایده . منفعت . حاصل . سود. محصول . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) هر چیز که در آن عیبی باشد. آنکه در عقلش یا حسبش عیبی باشد. (از متن اللغة). کسی که در عقل وی فساد بود. (منتهی الارب ). عیب ناک . (از اقرب الموارد). قال علی : و احل حلالاً غیر مدخول . (اقرب الموارد). ◄ لاغر. (منتهی الارب ). مهزول . (از اقرب الموارد). ◄ دلیل مدخول ؛ دلیل مطروق . (یادداشت مؤلف ).