مدفون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدفون . [ م َ ] (ع ص ) در زمین نهان کرده . (مهذب الاسماء). دفین . درخاک کرده . به زمین سپرده . (یادداشت مؤلف ). دفین . دِفْن . پنهان کرده شده در خاک . (از متن اللغة). نعت مفعولی است از دفن : این مشکبوی سرخ گل زنده زآن زشت خاک مرده مدفون است . ناصرخسرو. ◄ پنهان . (منتهی الارب ). راز یا سخن مکتوم . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). مستور. نهفته . پنهان کرده شده : وین به نبات اندرون فریشتگانند هر یک در بیخ و دانه ای شده مدفون . ناصرخسرو. ◄ در گور نهاده شده . (ناظم الاطباء). دفن شده . در قبر نهاده شده و به خاک سپرده . نیز رجوع به مدفون ساختن و مدفون شدن و مدفون کردن شود : زنده نباشد حقیقت آنکه نبیند گرچه به خاک اندرون نباشد مدفون . ناصرخسرو. ارسلان جاذب والی طوس که سنگ بست رباط او بنا کرده آنجا مدفون است . (سلجوقنامه ٔ ظهیری، از فرهنگ فارسی معین ). ◄ دفینه . گنج زیر خاک نهان شده . (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء). - مدفون داشتن ؛ مدفون کردن . دفن کردن . - ◄ مستور داشتن . - مدفون ساختن ؛ در خاک مستور کردن . در خاک پنهان کردن . در خاک فروکردن گنج و دفینه و جز آن . - ◄ به گور کردن . جسد مرده رادر خاک دفن کردن . در قبر گذاشتن . - مدفون شدن ؛ دفن شدن جسد. در گور نهاده شدن . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ زیر خاک پنهان شدن ؛ زیر آوار ماندن . - ◄ پنهان شدن گنجینه و غیره . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی قبلی شود. - مدفون کردن ؛ بخاک سپردن . به گور کردن مرده . به قبر کردن : بعد از آن درمان چشمش چون کنم زنده خود را زین مگر مدفون کنم . مولوی . - ◄ در زیر خاک پنهان کردن گنجینه و جز آن . (فرهنگ فارسی معین ). چال کردن . پنهان کردن . نهان کردن : خزانه ٔ لاَّلی و جواهر غیب را در این دریا مدفون کرده است . (لباب الالباب، از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) تنته (تنیده . بافته ) و حاشیه های مشبک بهترین آن علاء دینی . (دیوان البسه ٔ نظام قاری ص ٢٠٤) : سوی سجیف صوف ز مدفون شکایتی پیچیده در لباس مکرر نوشته اند. نظام قاری . روزن بیت مرا نی دان قصب وز قلا مدفون و رویین پنجره . نظام قاری . قفصه هر که به مدفون علادینی دید مرغ مدفون به قفص یافته ای خوب شعار. نظام قاری . مرغ مدفونی گلی از شرب در منقار داشت بر گلستانی ز کمخا ناله های زار داشت . نظام قاری .