مذری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذری . [ م ِ را ] (ع اِ) انگشته . پنج انگشت . افزاری باشد که برزگران دانه وکاه را بدان به باد بردهند تا از هم جدا شود. (لغت نامه ٔ اسدی، از یادداشت مؤلف ). سکو. (منتهی الارب ). مذراة. چوبی که یک طرفش به کف و پنجه ٔ دست شبیه است و بدان خرمن را باد داده گندم را از کاه جدا کنند. (ازمتن اللغة) (از اقرب الموارد). چهارشاخ . بواشه . (یادداشت مؤلف ). بادزن . افشون . (ناظم الاطباء). ◄ گویا واحد مذروان باشد. رجوع به مِذرَوان شود.
مذری . [ م ُ ] (ع ص ) ترساننده و درخشم آورنده . (ناظم الاطباء).
مذری ٔ. [ م ُ رِءْ ] (ع ص ) ناقه ٔ شیر در پستان فرودآورده . (منتهی الارب ): اذرأت الناقة؛ انزلت اللبن من الضرع، فهی مذری ٔ. (متن اللغة).