مرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرس .[ م َ رَ ] (ع مص ) رسن بکره از مجری در یکی از دو جانب آن بیفتادن و میان بکره و قَعو درآویختن و نیز افتادن ریسمان بر محور چرخ و درآویختن آن و کوشش کردن صاحب آن برای باز گرداندنش بجای خود. (از منتهی الارب ). ریسمان چرخ چاه از مجرای خود در آمده در یکی از دوطرف آن افتادن و میان چرخ و میله ٔ آن در آویختن و نیز افتادن ریسمان در محور چرخ و خواستن آبکش تا آن را درآورد. (از ناظم الاطباء). در آویختن ریسمان بین چرخ چاه و میله ٔ آن . (از اقرب الموارد). از مجری بفتادن رسن بکره و رسن گیر شدن بکره . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سخت کارزاری شدن . (تاج المصادر بیهقی ). شدیدالعلاج و سخت ممارست بودن و صفت آن مَرِس باشد. (از اقرب الموارد). کارزار کردن مرد بغایت شدت . (جهانگیری ) (از برهان ). سخت چاره کردن و ممارست نمودن . (ازناظم الاطباء). ◄ به هم خوردن کار شخص . مرست حبال فلان ؛ کارهایش بهم خورد. (از اقرب الموارد).
مرس . [ م َ ] (ع مص ) به جانبی افتادن رسن بکرة. (از منتهی الارب ). افتادن ریسمان بکره در یکی از دو طرف آن ؛ مرس حبل البکرة. (از اقرب الموارد). به کناری افتادن ریسمان چاه . (ناظم الاطباء). ◄ تر نهاد خرما را در آب و سود آن را و مالید تا بگدازد. (ازمنتهی الارب ). مالیدن خرما را در آب تا بگدازد. (ناظم الاطباء). اندر آب آغشتن . (تاج المصادر بیهقی ). خیس کردن . خیساندن . دارو یا نان را در آب خیس کردن و آن رابا دست مالیدن تا اجزای آن حل شود. (از اقرب الموارد). به دست مالیدن چیزی را. (جهانگیری ) (برهان ). نهادن خرما را در آب و در شیر و امثال آن . (جهانگیری ) (برهان ). خیس کردن . خیسانیدن . خیساندن تر نهادن . آغوندن . نقوع . انقاع . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ انگشت خویش خائیدن کودک . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). لیسیدن کودک . (تاج المصادر بیهقی ). خائیدن کودک انگشت را. (جهانگیری ) (برهان ). مکیدن طفل انگشت را. (غیاث ). مرث . (از اقرب الموارد) (از المصادر زوزنی ). و رجوع به مرث شود. ◄ دست را به دستارپاک کردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پاک کردن دست به مندیل . (جهانگیری ) (برهان ). دست در دستار خوان مالیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِ) سیر و حرکت دائم . (از اقرب الموارد).
مرس . [ م َ ] (ع ص ) سخت مروسنده . گویند رجل مرس ؛ یعنی مرد سخت مروسنده . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مَرِس شود.