مروحة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ وَ حَ یا حِ) [ ع. مروحة ] (اِ.) بادبزن. ج. مراوح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ وَ حَ یا حِ) [ ع. مروحه ] (اِ.) بادبزن. ج. مراوح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مروحة. [ م ِرْ وَ ح َ] (ع اِ) مروحه . مروح . رجوع به مروح و مروحه شود.
مروحة. [ م َرْ وَ ح َ ](ع اِ) بیابان و جای باد گذر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جایگاه که باد نیک وزد. (دهار). ج، مَراویح . (منتهی الارب ). ج، مَراوح . (از اقرب الموارد).
مروحه . [ م ِرْ وَ ح َ ] (ع اِ) مروح . مروحة. بادکش . (منتهی الارب ). بادبیزن . (دهار). بادویزن . (زمخشری ). وسیله و ابزاری صفحه مانند که هنگام شدت یافتن گرما آن را بحرکت درآورند متحرک شدن هواو خنک شدن را. (از اقرب الموارد). بادزن . بادبزن . ج، مَراوح . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : بر سر گهوارشان بروی فتاده مروحه ٔ سبز بر دو دست همه سال . منوچهری . از خرمگس زمانه فریاد کز مروحه ٔ زمان نجنبد. خاقانی . در عهد عدل تست که میشان همی کنند هنگام خواب مروحه از پنجه ٔ ذئاب . رضی نیشابوری . خیری منشور مرکب شده مروحه ٔ عنبر اشهب شده . نظامی . خیری سرفکنده را در غم عمررفته بین سنبل شاخ شاخ را مروحه ٔ چمن نگر. عطار. چون در سرادقات ِ معانی کنم نزول طاوس سدره مروحه سازد ز شهپرم . کمال اسماعیل . باد بی یاری زلفت نزند صبحدم مروحه برگلزاری . کمال اسماعیل . مروحه ٔ تعریف صنع ایزدش زد برآن باد و همی جنباندش . مولوی . گر خود به جای مروحه شمشیر میزند مسکین مگس کجا رود از پیش قند او. سعدی . غلام پری پیکر با مروحه ٔ طاوسی بالای سر او ایستاده . (گلستان سعدی ). پیشانی از نیمه ٔ عصابه کلاه از مروحه نخودی .(دیوان نظام قاری ص ١٣٤). - مروحه زن ؛ آن که بادبزن را بحرکت درآورد : مجمره گردان شمال مروحه زن شاخ بید لعبت باز آسمان زوبین افکن شهاب . خاقانی .