مرکوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرکوب . [ م َ ](ع ص، اِ) نعت مفعولی است از مصدر رکوب . رجوع به رکوب شود. سواری کرده شده . (غیاث ). ◄ به معنی مرکب است . (از منتهی الارب ). برنشستنی از ستور و کشتی . (آنندراج ). برنشست . چاروا. چهار پای : بر چنین مرکوب سی فرسنگ راه من ز چشم بد نقابش کردمی . خاقانی . طلب از یافت نکوتر من و مرکوب طلب کان براق از در میدان به خراسان یابم . خاقانی . یکی از جمله اعراب طاهر را بشناخت او را به طعنه از مرکوب بینداخت و فرودآمد و سرش را برداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٦). ز دیبا و مرکوب و ده گونه چیز همان خلعت پادشاهانه نیز دگرره گفت کاجرام کواکب ندانم برچه مرکوبند راکب . نظامی . خاطر سعدی و بار عشق تو راکبی تند است و مرکوبی جمام . سعدی .