مزدور دیو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزدور دیو. [ م ُ رِ وْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) شخص را گویند که کارهای لایعنی کند و در آن نه فایده ٔ دنیا و نه نفع آخرت بجهت او باشد و اینچنین شخص را هیزم کش دوزخ نیز گویند. مزدور دیوان . (آنندراج ) (برهان ). کسی که کاری کند که او را در آن نه فایده ٔ دنیا باشد و نه آخرت . (از ناظم الاطباء). - مزدور دیو شدن، برِ دیو مزدور شدن ؛ عاطل وباطل شدن . بیهوده و بی مصرف شدن . مزدور دیو گشتن : ز تو تنبل و جادوئی دور شد روانت برِ دیو مزدور شد. فردوسی . نه این بی خرد از خرد دور شد روانش برِ دیو مزدور شد. فردوسی . - مزدور دیو کردن ؛ عاطل و بیهوده کردن : ز من تخت شاهی خرد دور کرد روانم برِ دیو مزدور کرد. فردوسی . - مزدور دیو گشتن ؛ مزدور دیو شدن . رجوع به مزدور دیو شدن شود.