واژه جو

مزدور دیوان

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مزدور دیوان . [ م ُ رِ دی ْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مزدور دیو : ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد و گرنه ارسلان خاص است دین را نفس انسانی . سنائی . بسا آسیا کو غریوان بود چو بینند مزدور دیوان بود. نظامی . و رجوع به مزدور دیو در تمام معانی شود.

معنی مزدور دیوان | واژه جو