مساکین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مساکین . [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان خواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه . واقع در ١٢هزارگزی جنوب غربی رود و ٧هزارگزی غرب راه شوسه ٔ عمومی تربت به نیازآباد. آب آن از قنات و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
مساکین . [ م َ ] (ع ص، اِ) ج ِ مِسکین . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). بیچارگان . بینوایان . دراویش . بی چیزان . رجوع به مسکین شود : و اِذا حضر القسمة اولوا القربی و الیتامی و المساکین فارزقوهم منه . (قرآن ٨/٤). ولکن یؤاخذکم بما عقدتم الایمان فکفّارته اِطعام عشرة مساکین .(قرآن ٨٩/٥). أما السفینة فکانت لمساکین یعملون فی البحر. (قرآن ٧٩/١٨). لیطلق علی الفقراء و المساکین ... من الورق عشرة آلاف درهم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٣). در انبارهای غله باز کردند و غله ها بریختند و بر فقرا و مساکین صرف کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). حیف است چنین روی نگارین که بپوشی سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت . سعدی . نداند که خزانه بیت المال مساکین است . (گلستان ). - ام المساکین ؛ لقب زینب زوجه ٔ رسول اکرم (ص ). (تاریخ گزیده ص ١٥٩).