واژه جو

مستضی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مستضی ٔ. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استضاءة. نورخواهنده از چیزی . (اقرب الموارد). روشنی خواهنده . روشنی خواه : ضوء جان آمد نماید مستضی لازم و ملزوم و باقی مقتضی . مولوی (مثنوی ). ◄ مشورت کننده . (اقرب الموارد). رجوع به استضاءة شود.

معنی مستضی | واژه جو