مستقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستقل . [ م ُ ت َ ق ِل ل ] (ع ص ) نعت فاعلی از استقلال . بردارنده و حمل کننده چیزی را و آن مأخوذ از «قلة» است به معنی بالاترین قسمت هر چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ اندک شمارنده چیزی را. ◄ طائر بلند برآمده . ◄ قوم رونده و کوچ کننده . ◄ لرزه گرفته . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مستبد در رأی و نظر خویش . ◄ والی که در کار ولایت و حکومت کردن تنها باشد و کسی را در آن شریک نکند. (از اقرب الموارد). ◄ تنها به کاری استاده شونده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ محکم و پابرجا. (غیاث ). چیز استوار و قائم بنفس خود که محتاج به دیگری نباشد. (ناظم الاطباء). - فکر مستقل داشتن ؛ مقلد نبودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مستقل مزاج ؛ ثابت قدم و بردبار. (ناظم الاطباء). ◄ صاحب استقلال . (غیاث ). ◄ به معنی زن منکوحه . نظر به اینکه مستقل خانه است . (از آنندراج ) (از غیاث ) : غم مخور مستقل خانه سلامت باشد که از او بهره ترا تا به قیامت باشد. شفائی (از آنندراج ). - مستقل ناموس ؛ زن منکوحه و عقدی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) هر آنچه از آن انتفاع گیرند. (از آنندراج ). رجوع به معنی بعد شود. ◄ در استعمال فارسیان، دکانهای زیرخانه که مالک از کرایه ٔ آن منتفع شود.(غیاث ) (از آنندراج ). اما در این معنی تحریر غلطی از مستغل است . رجوع به مستغل و مستقلات و مستغلات شود.