مسخره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسخره کردن . [ م َ خ َ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مضحکه کردن . ریشخند نمودن . استهزا کردن . فسوس نمودن . افسوس کردن . اضحوکه قرار دادن : تو روح را مسخره کرده ای . (سایه روشن صادق هدایت ص ١٩).
مترادف و متضاد واژهدان
استهزا کردن، تمسخر کردن، ریشخند کردن، بهسخره گرفتن دست انداختن
فرهنگ طیفی واژهدان
دست انداختن، حرکات کسی را تقلید کردن، استهزا کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
افسوس گرفتن، زبانک انداختن، ریشخند کردن، خندیدن، افسوس گرفتن