مسد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسد. [ م َ ] (ع مص ) رسن تافتن . (از منتهی الارب ). تافتن رسن را. یا نیکو تافتن آن را. (از اقرب الموارد). نیک تافتن رسن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در رنج انداختن و مانده گردانیدن سیر ستور را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ نرم و لطیف و هموار بودن شکم . (از اقرب الموارد). ◄ جاریة حسنةالمسد؛ دختر سخت نیک بر پیچان خلقت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مسد. [ م َ س َ ] (ع اِ) تیر چرخ سیاه آهنین . (منتهی الارب ). محور از آهن . (از اقرب الموارد). ◄ «مرود» و چرخ آهنین که چرخ چاه بر آن می گردد. (از اقرب الموارد). ◄ رسن از پوست خرما یا از پوست درخت مقل یا از پوست هر چیزی، و یا رسن از لیف سخت تافته و محکم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ریشه ٔ درخت و ریسمان لیف خرما و ریسمان پشم اشتر. (غیاث ). رسن تافته . (مهذب الاسماء). لیف سخت تافته . (ترجمان القرآن ). لیف نارجیل .(تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ). ج، مِساد و اَمساد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : و امرأته حمّالة الحطب، فی جیدها حبل من مسد. (قرآن ٤/١١١ و ٥). می کشاندشان بسوی نیک و بد گفت حق فی جیدها حبل المسد. مولوی (مثنوی ). پیش از این کایام پیری دررسد گردنت بندد به حبل من مسد. مولوی (مثنوی ). گفت یارب بیش از این خواهم مدد تا ببندمشان به حبل من مسد. مولوی (مثنوی ).
مسد.[ م َ س َدد ] (ع اِ) درز و شکاف و سوراخ . (ناظم الاطباء). ◄ سدَّ مسدَّه ؛ قائم مقام آن گشت و در جای آن نشست . (از اقرب الموارد): فقال للاحنف اًن ولیت أحداً من أهل بیتک لم تجد من یعدل عدل عبیداﷲ و لایسد مسده . (ابن خلکان چ فرهادمیرزا ص ٢٥٢ س ١٢).