مسدد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسدد. [ م ُ س َدْ دَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تسدید. رجوع به تسدید شود. ◄ راست و درست و استوار. (منتهی الارب ). مُقوَّم . (اقرب الموارد). راست و درست گردانیده . - رأی مسدد ؛ اندیشه ٔ محکم و استوار : فاعل فعل تمام و قول مصدق والی عزم درست و رای مسدد. منوچهری . ◄ مرد راستکارراست گفتار. (منتهی الارب ). شخص توفیق یافته و به صواب در گفتار و کردار ارشاد شده . (از اقرب الموارد).
مسدد. [ م ُ س َدْ دِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تسدید. رجوع به تسدید شود. ◄ راست کننده ٔ نیزه و در طول نهنده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ موفق کننده و ارشادکننده کسی را به گفتار و کردار سداد و صواب . (از اقرب الموارد). ◄ که سد کند. سده آرنده . بندنده .هر خلط کثیف که در هر تنگنای درونی تن راه بر سایر اخلاط ببندد. (یادداشت مرحوم دهخدا). در اصطلاح طب قدیم، دوای خشکی است که بسبب کثافت و یبوست آن یا بعلت پوشاندن منافذ، ایجاد سدد کند. (از کتاب دوم ابوعلی ص ١٥٠). آنچه بسبب کثافت و یبوست در مجاری محتبس شده منع دفع مواد واجب الدفع کند مثل سفیداب، یا بسبب لزوجت باعث تسدید گردد مانند لعابها. (مخزن الادویة).